مرا به خانه ام ببر

شب آشيان زده 
چكاوك شكسته پر 
رسيده ام به ناكجا
مرا به خانه ام ببر
كسي به ياد عشق نيست
كسي به فكر ما شدن
از آن تبار خود شكن 
تو مانده و بغض من
از اين چراغ مردگي
از اين بر آب سوختن 
از اين پرنده كشتن و 
از اين قفس فروختن 
چگونه گريه سر كنم 
كه يار غمگسار نيست 
مرا به خانه ام ببر 
كه شهر ، شهر يار نيست
مرا به خانه ام ببر 
ستاره دلنواز نيست
 
سكوت نعره مي زند
كه شب ، ترانه ساز نيست
مرا به خانه ام ببر 
كه عشق در ميانه نيست
مرا به خانه ام ببر 
اگر چه خانه ، خانه نيست

         ***

       خورشید خانم

 

خورشيد خانوم آفتاب كن 
شبو اسير خواب كن 
مجمر نور رو وردار
يخ زمينو آب كن
گلاي باغچه خوابن
قناري هاي عاشق 
بال صداشون بسته 
فواره هاي خاكي 
تن نمي دن به پرواز
شمع و گل و پروانه
جا نمي شن تو آواز
مرواري هاي نور رو
بپاش تو دامن خواب
ما رو ببر به جشن
گندم و نور و آفتاب
سوار اسب نور شو
زمينو اندازه كن
دستمال آبي وردار
قلبامونو تازه كن
خورشيد تن طلايي
زمين برات هلا كه
نگو : طلا كه پاكه
چه منتش به خاكه
زمين كه عاشق توست 
حيفه تو شب بميره 
حيفه سراغتو از 
ستاره ها بگيره
خورشيد خانوم آفتاب كن

                                       ایرج جنتی عطایی